قیافه های مات مردم رو دوست دارم. وقتی...
میرسن جلوی اتاق ضریح. چلچراغها و کاشی کاریها چشمشون رو میگیره. دهانشون کمی باز و بسته میشه. حرفی که از لحظه ی ورود به صحن آماده کرده بودن تا به امام بگن از یادشون میره. لب بر میچینن. خیره میشن به ضریح که دستهای سفید و سیاه و صاف وچروک با آستینهای کوتاه و بلند، از جلوش رد میشن. از بین لبها آروم طوری که حتی خودشونم درست نمیشنون میگن یا امام غریب.
من این قیافه های مات رو دوست دارم. وقتی عرق کردن و دسته های باریک مو از زیر روسریهاشون بیرون زده و چسبیده به صورت خیسشون و دو سه قطره اشک گیر کرده لای چروک زیر پلکشون.
وای که من دوست دارم ساعتها توی صحنها و حرم بگردم و زل بزنم به صورت مردم و دستاشون و کفشاشون و گردنبندای خفن دور گردنشون و لباساشون و چادر نازک زورکی سر کردناشون و غر زدناشون جلوی گیت و مبایل آوردناشون و فرت و فرت عکس گرفتناشون و ... سلام دادناشون و سلام دادناشون. جواب گرفتناشون!
***
اگه هزار بار هم برم مشهد صدای نقاره حتما موی تنم رو سیخ میکنه و اون تیکه آخرش از فرط تحرک برانگیز (!)بودنش خنده ام میندازه!
***
اگرقابل باشم دعا کردم.
***
الف با خنده گفت: فکر کردی همه مثل شوهرتو "زیزی گولو" ان؟!
ب خندید: باقی چه طورین؟
الف چشماش رو گرد کرد. دستاشو توی هوا تکون داد و گفت: آسی پاسی(آس و پاس)، دراکولا(خشمناک)، تابه تا(...)!
من در جریان این دیالوگ جیمی بیش نبودم.
***
چند جا دیدم نوشتند"خرده جنایتهای زن و شوهری"!! از عمق جیگرم بوی سوختن اومد. من میخوام!
***
یا رب نظر تو برنگردد! وگرنه این دوستان که گاهی روی خوب نشون میدن گاهی بد. یه وقت قربون صدقه ی آدم میرن یه وقت راحت دل میکنن. یه وقت استوارن یه وقت میپاشن یا تظاهر به پاشیدگی میکنن. آدمیزاده و زبونش. خیلی هنر میخواد وقتی دارن حرف میزنن بفهمی حس واقعیه پشت این زبون چیه؟!
دل باید گنده باشه. گنده ی گنده. دل گنده برای آدم کوچیک ...خب سخته!
منتظرم. منتظرم حسابی بارون بگیره. بعد که زمین و چادرم خیس خیس شد، خواجه امیری توی گوشم بخونه: باران که می بارد تو می آیی...
همین که باروون میاد نوبت تو میشه؟ تو می آیی؟... نمیدونه که باقی وقتا هم هستی.
***
محمد حسین هق هق میکنه. میگه: بابای من بمیره؟ بابا که هفتاد بار تاحالا عمل کرده بود، اون؟ میمیره؟
شهلا گریه میکنه. هدی گریه میکنه. محمد حسن گریه میکنه.
گریه...گریه خیلی خوبه.
***
یک پایان شاد برای ماه رمضون: امام رضا
"هی! هی با تو ام! هی!"
هی افتاده سر زبونم. وقتی میخوام آه بکشم میگم هی. وقتی میخوام بگم خدا میگم هی خدا! سعی هم میکنم درست تلفظش کنم. یعنی یه هی کش دار که ی آخرش کش بیاد و بعد کم کم محو بشه. نه زیاد از ته حلق. از توی فضای دهن. با صدایی تا جای ممکن ریز. درست عین صدایی که از ته حلق نازک بهار میزنه بیرون.
کار شب و روزمه که آخر شب یا اول صبح فیلمای صد بار دیده شده ی بهار رو بذارم و ببینم و هر بار هم ضعف کنم. خانوادگی دچار افت فشار میشیم.
پروسه (درسته؟) ی عجیبیه این بزرگ شدن. تا آدم با چشم خودش نبینه فکر میکنه از اولش با همین لنگ دراز و سر زبون به دنیا اومده بوده. تا نبینی که بهار چه قدر تلاش کرد تا شصت پاش رو برسونه به دهنش، چه قدر روی پای مامان و باباش تاب خورد تا نوک پاش رو به زمین رسوند. چه قدر لب و لوچه ی قد نخودش رو کج و کوله کرد تا صدای "اوووو"، "اه"، "هی" رو درآورد، چه قدر قاشق پلاستیکی رو تا ته حلقش کرد توی دهنش تا فهمید پستونک نیست که بشه مدام مکش زد. توش فرنیه. فرنی رو باید خورد نه قاشق رو( شک دارم هنوز فهمیده باشه). تا اینا رو آدم نبینه باورش نمیشه بیست و خورده ای سال یعنی کلی روز دست و پا زدن. صدا در آوردن. جیغ کشیدن. گریه کردن. کلی عذاب کشیدن و عذاب دادن فقط برای بزرگ شدن!
مونده تا عقلش برسه. همین حالا دیر به دیر که میبینمش یه ذره کنکاش میکنه بفهمه من همون خاله ام همون خاله که نمیدونه دیگه چه طوری بهش بفهمونه عاشقشه.
کاش از نوزادیم خاطره داشتم. از اون همه نگاهی که روم بود و تا من یه دست و پایی میزدم برام ذوق میکرد. هی! هی روزگار! هی!
----------------
میگم ما آدما نه که بلد نیستیم همزمان هم حقمون رو بگیریم هم مراقب باشیم حقی به گردنمون نیفته.نه که بلد نیستیم وقتی داریم عذر کسی رو میپذیریم حقمون رو هم بگیریم! اینه که واقعا خوبه خدا هست. خوبه که ناظره و جبران کننده. میبینی؟ آدم باید بابت بودن و خدا بودن خدا هم شکر کنه.
"هی خدا! شکرت که هستی!"
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!
حضرت امیر به خدا گفته:
"... تو همونطوری هستی که دوست دارم
من رو اونطوری قرار بده که دوست داری..."
دارم توضیح میدم. درست نمیدونم چرا؟ برای همون دلیلی که اینجا مینویسم؟ برای اینکه ذهن تو رو درگیر کردم؟ برای چی؟ هر چی هست اینجا شده وبال گردنم. وسوسه نمیذاره توش ننویسم و دلهره از رو شدن دلم و محتویاتش تاکید میکنه ننویسم. کارکرد اینجا رو باید عوض کنم. البت فکر نمیکنم از پسش بربیام.
بیا...مثلا خواستم توضیح بدم. چه روده درازی ای....
"من نمیفهمم
اینهمه فرصت برای زندگی برای آزمون و خطا برای توبه کردن و نکردن اینهمه یعنی چی؟
یعنی مهلت(کاری که خدا از سر محبتش نمیکنه) یا یعنی دوست داشتن؟
کی میدونه؟
کی میتونه با اطمینان بگه نسبتش با خدا چه جور نسبتیه؟
....
دارم بیشتر اشتباه میکنم. یعنی اشتباه بیشتری میکنم. این حرفا از سر... سر بی حوصلگیه. از سر تنبلی. وگرنه کیه که ندونه چی به چی غلبه داره. مهر به خشم یا خشم به مهر؟
پست قبل یک اشتباه بود. اشتباهی که احتمالا باز هم تکرار میشه! از سر آدمیزادی" و کامنتها چه قدر هیجان زده ام میکرد.
./ هر وقت میخونم "اللهم ادخل علی اهل القبور السرور" یاد حاج آقا مشفقی میافتم. و اینکه اون الان خیلی شادتر از روی زمینی هاست. به دایی جون. به آقا بزرگ. به خانوم حبیبی. به خانوم عسگریان. به ملاقلی پور. به ایران خانوم به اینا فکر میکنم و شادی ای که قراره مثل نور بریزه توی قبرشون.
همین حالا یاد یه پدری هم افتادم که احتمالا اون باید یاد ما بیفته. اون که قبرش پر شادیه. اون که الان خودش عین شادیه. فکر کنم شهیدا اینطورین!
بعد یهو یاد خودم می افتم. یعنی وقتی من دو سال از مرگم گذشت. کسی موقع خوندن این دعا یاد من می افته؟ کسی دلش میخواد قبر من پر شادی بشه؟ برای خودم هم میخونم. شاید اون روز کسی نبود....
./ دردم نهفته به زطبیبان مدعی...باشد که از خزانه ی غیبش دوا کند
./ دلم"سعید مرادی" رو میخواد. جمعی گردان کربلا. کاش بود.
(جمعی گردان یعنی چی؟)
./ وقتی مامان اینطوری دمپایی روفرشیش رو وسط اتاق درمیاره و دمپایی ها رو کنار هم جفت نمیکنه و از خونه میره بیرون، حس میکنم یکی وسط اتاق بال در آورده. پریده رفته آسمون.
./ به به! چه آدم خوبی! تقبل الله!
اینهمه یعنی مهلت دادن یا یعنی دوست داشتن؟؟
نسبتم گم شده.... اونم درست زمانی که....
...
دوستم دوستی داره که دوست نسبتا مشترک ماست. دوستم چند وقت پیش شاهد دوستش بود برای طلاقش. دوستم میگفت دوستش یک سیب زمینی است از جهت سادگی و یک چشمه از جهت محبت. شاید همین ها هم مصیبتش بوده. دوست دوستم از مرد سابقش کتک میخورد!
خیلی فکر میکنم. به خشم. به کنترلش. به دست بزن داشتن مردها. به موهبت زن بودن. به حقوقی که نیست یا لااقل کمه. به اینکه بود هم به درد نمیخورد توی این دنیا. به جمله ی عجیب اون زن عاقل:
مردها مثل یه بادکنک چروک میمونن که افتادن پای کمد. زنها باید(باید/ یعنی طبیعتشون اینطوریه) بادشون کنن. بادشون کنن و بعد شروع کنن از بزرگیشون تعریف کنن!
به اینکه توی حالت ایده آل مرد کنار زن آرامش میگیره و زن از آرامش دادن آروم میشه!
به بادکنک چروکیده ی پای کمد...
دوستم میگفت دوستش حالا خیلی آرومه. خلاص شده از اونهمه ترس.
/
بد بخت بی چاره ی بی آبرو، درست وقتی مرد که داشت گناه میکرد.
/
تمرکز نیست. روی هیچ چیز. از سوژه میپره به لباس از لباس میپره به صدای بچه ی همسایه از صدا میپره به پنج سال آینده از آینده میپره به خدا . توی دلش باهاش حرف میزنه طوری که قیافه اش تغییر میکنه از خدا میپره به تلوزیون و تیتراژ فیلم رو بلند بلند میخونه از تیتراژ میپره به این شبها و امیرخانی از امیرخانی میپره به اسمش رو نبر و ابر بالای سرش رو به هم میزنه از ابر میپره به...
/
تو میتونی ها. ببین! ازت برمیاد. ببین روتو نکن اونور. ببین. منو ببین. ببخشین صدام بلند شد خب نیگام کن دیگه. بببین تو میتونی. خب پس معطل چی هستی خب. میبینی که وضعشو. ببین. تو رو به... به... به کی قسم بخورم؟ بگو بخورم. آهان آره به دوستت. ببین خیلی وضعش خرابه ها. یه وقت دیدی... نه غلط بکنه. نه. همین دیگه. وضعش خرابه. ببین... نیگا کن. ببینش. چه بدبخته. آره خاک بر سرش. آره. ولی اینطوری شده دیگه. تقصیر خودشم هست. میدونه خودش. پشیمونم هس... نیست؟! مگه میشه؟ خاک بر سرم. راست راست داره راه میره؟ عین خیالشم نیست. خب منم جات بودم. آره اصلا بندازش دور. میخوایش چی کار. من بودم که نیگاشم نمیکردم فلان فلان شده رو. ولی... تو که من نیستی.
/
ماهو دیدی؟ ندیدی! برو ببین.
سوژه هام جلوم دست و پا میزنن ولی من کاری براشون نمیتونم بکنم. شروعشون میتونم بکنم. ادامه شون هم میتونم بدم. ولی آخه چرا خودم هم نمیدونم آخرشون چی میشه؟ معضلی است پایان بندی!!!
کسی میتونه کمکی بکنه؟!
دیشب کیفور بودم از این حرف زدنهای آقایان درستکار و علیانی و دکتر توکلی توی برنامه ی "این شبها". من چقدر این منتقد جماعت رو دوست دارم. چقدر!
خدا عاقبتشون رو بخیر کنه.
.....(توی وبلاگ کورش علیانی دیدم. تمرین خوبیه.).....
اینجا دنبالش نگرد. من گذاشته امش...
اینجا دنبالش نگرد. من گذاشتمش یه جایی که اگه خودتو هم بکشی پیداش نمیکنی. بعله. پس چی؟
میخواستی موهای عروسکمو نچینی. این به اون در.
فکر کردی من میذارم هر کاری دلت خواست بکنی. از پشت در شنیدم به علی میگفتی میخوام پر پروانه اش کنم . بعدش بچسبونمشون به چوب. علی گفت چه جوری؟ گفتی با سوزن!
حتی علی هم که سوسکا رو با پاش له میکنه حالش بد شد. تازه فحشت هم داد. ولی تو خندیدی. بعد من که بهت فحش میدم منو میزنی.
فکر کردی! شیشه اتو قایم کردم آقا! حالا هی بگرد. گفتم که. اگه خودتو هم بکشی پیداش نمیکنی. تازه به بابا هم میگت قاتل! پروانه میمیره اگه سوزن بزنی تو تنش. خوبه یکی تو تنت سوزن بکنه؟
من که میدونم. میخوای پروانه ها رو ببری مدرسه بهت ستاره بدن.
اون لباسا رو بریزی به هم مامان پدرتو در میاره. فکر کردی گذاشتمش سر دست تا راحت پیداش کنی.
آخ جون! اشکت دراومد. حالا کی بچه ننه اس؟
نیا جلو. مامانو صدا میزنما... آخ...ول نمیکنم. موهاتو ول نمیکنم... میخواستی نزنی... مامان!... دستتو از رو دهنم بردار. قاتل!... مامان!.. مامان!... دستتو... نفسم بند...